«لابد پیش آمده که خواسته باشید پیاده از عرض خیابان رد شوید. در این موقع چه انتظاری داشتهاید؟ حتماً اینکه اتومبیلها و موتور سیکلتها و دوچرخهها بایستند یا سرعت خود را کم کنند و به شما راه بدهند تا به سلامت عبور کنید. درست است؟
لابد پیش آمده که سوار بر دوچرخه خواستهاید از یک گوشهی چهارراه به گوشهی دیگر بروید. در این موقع چه انتظاری داشتهاید؟ حتماً اینکه اتومبیلها و موتور سیکلتها و پیادهها توی دست و پای شما نیایند و اجازه دهند به سرعت و سلامت، عرض چهارراه را طی کنید. درست است؟
لابد پیش آمده، پشت فرمان اتومبیل به نقطهای شلوغ و پرازدحام در یک خیابان رسیدهاید. در این موقع چه انتظاری داشتهاید؟ لابد اینکه پیادهها اندکی صبور باشند و بایستند و موتور سیکلتها و دوچرخهها هم از وسط خیابان به جدولهای کناری، تغییر راستا دهند تا شما بتوانید به سرعت از آن نقطه عبور کنید. درست است؟
چه چیزی در این سه موقعیت یکسان است؟ یک چیز: انتظار از تمامی دیگران برای اینکه با "من" کاملاً همراه و هماهنگ و همگام شوند تا کار "من" (و فقط من!) بهخوبی پیش رفته و به انجام برسد؛ در یک کلام، خودخواهی مفرط و نادیده گرفتن موقعیت و وضعیت تمامی اطرافیان به خاطر منفعت و مصلحت خود!»(1)
اگر کمی انصاف داشته باشید و کلاه خود را قاضی کنید این خصلت اکثر ما ایرانیان است! اگر هنوز قبول نمیکنید شاید هنوز گرفتار توهم 7000 هزار سال تمدن هستید اما باور کنید این ما هستیم. همه مثل هم هستیم و کسی نیست آینه ما بشود.
مسئله عبور از خیابان یک مسئله کوچک بود. انتخابات 88 را به یاد میاورید؟ نمیدانم از خودخواهی بزرگ یک ملت حرف بزنم و یا از روکم کنی یک بزرگ مرد ...یک بزرگ مرد که نه دو بزرگ مرد!
ترسم از این است در تاریخ ثبت شود ملتی رهبران خود را به دام بلا میکشاند ولی خود عافیت طلب است و البته گاهی نگران از دست دادن یارانه خود رای هم میدهد...راستی از پیکان میرحسین چه خبر؟ میدانم وضع مالی این مرد بهتر از بقیه نیست بدون یارانه هم زندگی سخت است کاش حداقل رای میداد!
اصلا به روی خودمان هم نیاوریم میرحسینی در حبس است و پیرمردی هفتاد ساله با تنگی نفس، نفس قوم ظالم را بریده است.
قصه کوتاه کنم.
روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید: فردا چه می کنی؟
گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می روم و اگر بارانی باشد به کوهستان می روم و علوفه جمع می کنم.
همسرش گفت: بگو ان شاءا...
او گفت: ان شاءا... ندارد فردا یا هوا آفتابی است یا بارانی.
از قضا فردا در میان راه راهزنان رسیدند و او را کتک زدند.
ملانصرالدین نه به مزرعه رسید و نه به کوهستان و مجبور شد به خانه بازگردد.
همسرش گفت: کیست؟
او جواب داد: ان شاءا... منم.
حکایت ملانصرالدین حکایت ماست که فکر میکردیم یا این مرد (میرحسین) پیروز میشود و ما بر این موج سوار میشویم و یا او به غلط کردن می افتد و ما در این میانه با نخست وزیر محبوب امام! تسویه حساب کرده ایم!
چه رویی از ما کم شد...چه رویی از ما کم کرد...چه رویی از عربدهکشهای کاغذی ضدحکومتی تلویزیونی کم کرد.. ان شاءا که همچنان تا پیروزی استوار است!
لابد پیش آمده که سوار بر دوچرخه خواستهاید از یک گوشهی چهارراه به گوشهی دیگر بروید. در این موقع چه انتظاری داشتهاید؟ حتماً اینکه اتومبیلها و موتور سیکلتها و پیادهها توی دست و پای شما نیایند و اجازه دهند به سرعت و سلامت، عرض چهارراه را طی کنید. درست است؟
لابد پیش آمده، پشت فرمان اتومبیل به نقطهای شلوغ و پرازدحام در یک خیابان رسیدهاید. در این موقع چه انتظاری داشتهاید؟ لابد اینکه پیادهها اندکی صبور باشند و بایستند و موتور سیکلتها و دوچرخهها هم از وسط خیابان به جدولهای کناری، تغییر راستا دهند تا شما بتوانید به سرعت از آن نقطه عبور کنید. درست است؟
چه چیزی در این سه موقعیت یکسان است؟ یک چیز: انتظار از تمامی دیگران برای اینکه با "من" کاملاً همراه و هماهنگ و همگام شوند تا کار "من" (و فقط من!) بهخوبی پیش رفته و به انجام برسد؛ در یک کلام، خودخواهی مفرط و نادیده گرفتن موقعیت و وضعیت تمامی اطرافیان به خاطر منفعت و مصلحت خود!»(1)
اگر کمی انصاف داشته باشید و کلاه خود را قاضی کنید این خصلت اکثر ما ایرانیان است! اگر هنوز قبول نمیکنید شاید هنوز گرفتار توهم 7000 هزار سال تمدن هستید اما باور کنید این ما هستیم. همه مثل هم هستیم و کسی نیست آینه ما بشود.
مسئله عبور از خیابان یک مسئله کوچک بود. انتخابات 88 را به یاد میاورید؟ نمیدانم از خودخواهی بزرگ یک ملت حرف بزنم و یا از روکم کنی یک بزرگ مرد ...یک بزرگ مرد که نه دو بزرگ مرد!
ترسم از این است در تاریخ ثبت شود ملتی رهبران خود را به دام بلا میکشاند ولی خود عافیت طلب است و البته گاهی نگران از دست دادن یارانه خود رای هم میدهد...راستی از پیکان میرحسین چه خبر؟ میدانم وضع مالی این مرد بهتر از بقیه نیست بدون یارانه هم زندگی سخت است کاش حداقل رای میداد!
اصلا به روی خودمان هم نیاوریم میرحسینی در حبس است و پیرمردی هفتاد ساله با تنگی نفس، نفس قوم ظالم را بریده است.
قصه کوتاه کنم.
روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید: فردا چه می کنی؟
گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می روم و اگر بارانی باشد به کوهستان می روم و علوفه جمع می کنم.
همسرش گفت: بگو ان شاءا...
او گفت: ان شاءا... ندارد فردا یا هوا آفتابی است یا بارانی.
از قضا فردا در میان راه راهزنان رسیدند و او را کتک زدند.
ملانصرالدین نه به مزرعه رسید و نه به کوهستان و مجبور شد به خانه بازگردد.
همسرش گفت: کیست؟
او جواب داد: ان شاءا... منم.
حکایت ملانصرالدین حکایت ماست که فکر میکردیم یا این مرد (میرحسین) پیروز میشود و ما بر این موج سوار میشویم و یا او به غلط کردن می افتد و ما در این میانه با نخست وزیر محبوب امام! تسویه حساب کرده ایم!
چه رویی از ما کم شد...چه رویی از ما کم کرد...چه رویی از عربدهکشهای کاغذی ضدحکومتی تلویزیونی کم کرد.. ان شاءا که همچنان تا پیروزی استوار است!